تبليغاتX
باران
کنارشان که بودم

حس عجیبی داشتم

وقتی در خانه ی گرم وصمیمی آنها می نشستیم

حرف می زدیم

شعر می خواندیم

وغذا می خوردیم

حس عجیبی داشتم

عجیب

درست مثل خودشان

آنها عجیب بودند ومتفاوت

عجیب ومتفاوت

+ نوشته شده توسط نازنین در 90/09/21 و ساعت 18:53 |

آقای غلامرضا بروسان

عاشق همسر وفرزندانش بود

کودک بود

زلال وآنقدر متفاوت که چشم مرگ راگرفت

خانم الهام اسلامی

عاشق همسر وفرزندانش بود

و آنقدر متفاوت که چشم مرگ را گرفت

ولیلا

آن زیبای مطلق

باز خواهد گفت ؟؟؟

((خاله برایم نقاشی بکش))

                                برایشان شادی وآرامش می خواهیم

+ نوشته شده توسط نازنین در 90/09/19 و ساعت 22:26 |
۱۵

جنگ تمام شده بود

برادرانم

گنجشکها را

نشانه می رفتند

وآفتاب

لباسهایشان را روی بند

خشک می کرد

۱۴

 پنجره ها

از چشم هایم

کوچکترند

وتو

از قلبم

باید

آدمهای بیشتری را

 دوست داشته باشم

تا بتوانم

راه بروم

یا گلدانی را

از لب پنجره بردارم

۱۳

بهار

 مادر من است

باچشم هایی سبز

ورویایی که

دیگرنمی تواند

مردی راعاشق کند

یا

کودکی را

به دنیا بیاورد

بهار

خواهر من است

که نمی تواند

عروسکش را 

به خوابهایش ببرد

وغم

آرام آرام

او را

بزرگ می کند

بهار

منم

آدمکی برفی

باپیراهنی سبز

که باد

آن را

 به بازی گرفته است

+ نوشته شده توسط نازنین در 89/10/22 و ساعت 12:26 |
 

 

۱۲

بعدازتو

پرندگان مهاجر

برنمی گردند

رودخانه ها

به دریا نمی ریزند

ومن

جهان را

چون پیراهنی

ازتن

بیرون می آورم

 

۱۱

دوست دارم

همسرم

آهنگری باشد

که خوب پیانو می نوازد

یا سربازی

که در جنگ کشته نمی شود

به خانه باز می گردد

ومن

پوتین هایش را

واکس می زنم

+ نوشته شده توسط نازنین در 89/09/25 و ساعت 21:2 |
۱۰

تمام رودخانه ها

مسیرشان را در من

گم کرده اند

درختها

 زیر سایه ام کوتاه می شوند

ومن

چون پرچمی بدون کشور

گاهی به جنگ فکر می کنم

+ نوشته شده توسط نازنین در 89/08/09 و ساعت 19:55 |
۹

بلوغ

به آخرین شاخه ام رسیده

وحال

نوبت پاییز است

+ نوشته شده توسط نازنین در 89/06/29 و ساعت 13:17 |


۸

بعدازآفتاب

سایه هامان ادامه دارند

از دیوارها عبور می کنند

بی آنکه

ما ازدری گذشته باشیم


۷

در جنگ

روسری سفیدم را در می آورم

می چرخانم

به نشانه ی صلح

وتوبعدازجنگ

 عادت می کنی

به همه چیز

به من

به روسری سفیدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازنین در 89/02/24 و ساعت 15:42 |
۶

بلندتر از هیمالیا

خوبی

آنقدر که درختها هم

دوست دارند با تو قدم بزنند


۵

ایستاده ایم

شبیه نیلوفری در مرداب

وگاهی باد

جایمان را عوض می کند

+ نوشته شده توسط نازنین در 89/02/24 و ساعت 12:44 |

۴

کوهها عاشق می شوند

 وزلزله اتفاق می افتد


۳

ایستاده در خودم

سایه ام

کوتاهتر از ارتفاع پوتین هایم

واکس زده پشت دیوار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازنین در 89/02/24 و ساعت 12:35 |
۲

مادرم بهار را با چادری سیاه به خانه می آورد

وپدر مدام

اتفاق دستهایش را می شوید

ما همدیگر را دوست داریم

بی آنکه خوشحال باشیم

بی آنکه آسمان به اندازه ی پرواز ما بزرگ باشد

 

+ نوشته شده توسط نازنین در 89/02/23 و ساعت 16:18 |


Powered By
BLOGFA.COM